
صبحها كه مي شود عصا زنان خودشان را به نيمكت ها مي رسانند و ارام و بي صدا كنار هم مي نشينند و بي حرف و گفت وگو به سالهاي دور مي روند به روزهاي جواني.... به وقتي كه رنگ موهاشان سپيد نبود..... به روزگاري كه سرشار از زندگي بودند..... حالا بازنشسته اند تنها دلمشغولي اي كه دارند گوش كردن به صداي كلاغهاست كه گاهي خلوت پارك را بر هم مي زند. روز ها كارشان اين است كه اينجا بنشينند و به صداي پاي زمان گوش فرا دهند يك روز ديگر هم گذشت. بي هيچ حادثه اي ... بي هيچ اميدي...و وقتي بازنشسته مي شدند هيچ كس به انها نگفته بود كه اين قدر تنها مي شوند هيچ كس نگفته بود كه بايد باقي عمر را با حقوق نا چيزي كه مي گيرند با هزاران دغدغه سپري كنند هيچ كس نگفته بود كه بايد خودشان را از چشم فاميل پنهان كنند مبادا مجبور باشند پذيراي مهماني باشند هيچ كس نگفته بود كه چطور با 115هزار تومان خوشبختي شان را با عروس و داماد و نوه قسمت كنند هيچ كس نگفته بود با اين حقوق نا چيز نبايد بيمار شد...نبايد سكته كرد....و فراموشي گرفت....فقط همه گفته بودند مبارك است!!! بازنشسته شديد.. بالاخره راحت شديد... مبارك است!!!!!
در جان و روان من روانی با من
هم زاد توام که روز وشب در همه حال
همدل همراه همزبانی با من