وقتي مي بوسه تو رو ياد من مي افتي هيچ وقت؟
وقتي نازت مي كنه ياد من مي افتي هيچ وقت؟
وقتي گل ميده بهت ياد ميخكام مي افتي؟
وقتي زل زدي بهش ياد شكلكام مي افتي يا كه نه؟
ياد من مي افتي هيچ وقت يا كه نه؟
ياد من مي افتي هيچ وقت ؟
وقتي گريه مي كني سرت و بغل مي گيره؟
وقتي مي خندي بهش واسه خندهات ميميره؟
وقتي با هم ديگه ايد كنار هم اينور و اونور
وقتي چشم غره ميري واسه چشمات ميزنه پر پر؟َ
تو رو دوست داره مثل من يا كه نه؟
تو رو روچشماش ميذاره يا كه نه؟
وقتي آهنگي كه با هم مي شنيدم و گوش ميدي يادم مي افتي؟
اونجاهايي كه با هم رفتيم ميري يادم مي افتي؟
وقتي دوستاي قديم و مي بيني از من مي پرسي؟
خيلي دوست دارم بدونم كه حالت چطوره راستي؟
هنوز عكسام و نگه داشتي يا نه؟
هواي طوطي مونو داشتي يا نه؟
ياد من مي افتي هيچ وقت؟
وقتي گريه مي كني سرت و بغل مي گيره؟
وقتي ميخندي بهش براي خندهات ميميره؟
وقتي دلگيره ازت تو رو مي بخشه مثل من؟
واسه خندوندن تو ميكشه نقشه مثل من؟
تو رو دوست داره مثل من يا كه نه؟
اشكات رو تنش مي باره يا كه نه؟
تو رو دوست داره مثل من يا كه نه؟
تو رو رو چشماش ميذاره يا كه نه؟
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر ندیدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
بقلب جام از شادی می افروخت
شبی نا گه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟
کنون این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
با این همه حرف پشت سرت هنوز دوست دارم
دارم دیوونه میشم!!!
سرم داره منفجر میشه.........
اخه چرا این جوری شد....
کمکم کن خدااااااااااااااااااااااااااا
نمي گم دلت گرفته ؛ مي دونم که تنها نيستي
همدمت بودم يه روزي ؛ حالا با ديگري نشستي!!
نکنه عاشقش نباشي ؛ اون که امروز تو باهاشي
بگو که دلم باهاته ؛ هر جاي دنيا که باشي
تو که احساسي نداري ؛ ميدوني دلم چه تنگه؟
کاش منم مثل تو بودم ؛ قلبي که از جنس سنگه
مي دوني اين شعر من نيست ؛ حرف يه دل شکستست
کسي که تموم حرفاش ؛ توي ابهام گذشتست
راستي مرگم و نديدي ؟ من که چشمام نمي بينه
اخه از روزي که رفتي ؛ ارزوي من همينه
من که اسراري ندارم ؛ خوشحالم يکي باهاته
اخه همدمم تا امروز ؛ يه دونه شاخه نباته
ببينم عکسام و داري ؟ اوني که توي غروبه؟
يادمه وقتي که ديديش ؛ گفتي واي اين يکي خوبه
مثل اينکه مي دونستي ؛ عشقمون رو به غروبه
رفتي و غروب تموم شد ؛ حالا چشمام بي فروغه
راستي شعرام و مي خوني ؟ يا که وقتش و نداري؟
يادمه بهم مي گفتي ؛ واسه من شعري نداري؟
بيا قابلي نداره ؛ اخرين هديه ياره
من و بايد تو ببخشي ؛ اين يکي اسمي نداره
![]()

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش اید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می اید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
گفتي ميخوام بهت بگم همين روزا مسافر
م
..بايد برم.. براي تو فقط يه حرف ساده بود
كاشكي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود شايد كه تقصير منه
شايد كه اين عاقبته اين جوري عاشق شدنه.....
.